رمان گرگ سفید پارت 16
اونا خابیدن که یکی به در زد گرگینه شنلش رو پوشید و پشت دیوار مخفی شد نایت در رو باز کرد چندتا سرباز پشت در بودن و گفتن ما باید اتاق رو بگردیم نایت گفت بفرمایید و وقتی وارد شدن گرگینه گردن اون دوتا رو گرفت و خفه کرد و گفت باید همین الان بریم اونا با دخترا از پنجره فرار کردن تو راه یکی بهشون ایست داد ولی اونا دویدن گرگینه باید بریم تو اسطبل وقتی رفتن تو گرگینه نگاهش به همون برده افتادکه با زنجیر بسته بودنش اونا رفتن ته استبل قایم شدن سربازا اومدن داخل و قتی دیدن نیست با لگد به اون دختر برده زدن و گفتن کجا رفتن حرف بزن ...
نظرات (۹)