خنده تلخ مهرانمدیری

Sepehr
Sepehr

من از این پس به همه عشق جهان می خندم

به هوس بازی این بی خبران می خندم

من از آن روزی که دلدارم رفت

به غم و شادیه عشق دگران می خندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته است بدان می خندم





چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر است

دل آزاده‌ام از صبح طربناک‌تر است

عاشقی مایهٔ شادی بُوَد و گنجِ مراد

دل خالی ز محبت صدف بی‌گُهر است

جلوهٔ برقِ شتابنده بوَد جلوهٔ عمر

مگذر از بادهٔ مستانه که شب در گذر است

لب فروبسته‌ام از ناله و فریاد ولی

دل ماتم‌زده در سینهٔ من نوحه‌گر است

گریه و خندهٔ آهسته و پیوستهٔ من

هم‌چو شمع سحر آمیخته با یکدگر است

داغ جان‌سوز من از خندهٔ خونین پیداست

ای بسا خنده که از گریه غم‌انگیزتر است

خاکِ شیراز که سرمنزل عشق است و امید

قبلهٔ مردم صاحب‌دل و صاحب‌نظر است

سرخوش از نالهٔ مستانهٔ سعدی است رهی

همه گویند ولی گفتهٔ سعدی دگر است

نظرات (۶۴)

Loading...

توضیحات

خنده تلخ مهرانمدیری

۲۳ لایک
۶۴ نظر

من از این پس به همه عشق جهان می خندم

به هوس بازی این بی خبران می خندم

من از آن روزی که دلدارم رفت

به غم و شادیه عشق دگران می خندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته است بدان می خندم





چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر است

دل آزاده‌ام از صبح طربناک‌تر است

عاشقی مایهٔ شادی بُوَد و گنجِ مراد

دل خالی ز محبت صدف بی‌گُهر است

جلوهٔ برقِ شتابنده بوَد جلوهٔ عمر

مگذر از بادهٔ مستانه که شب در گذر است

لب فروبسته‌ام از ناله و فریاد ولی

دل ماتم‌زده در سینهٔ من نوحه‌گر است

گریه و خندهٔ آهسته و پیوستهٔ من

هم‌چو شمع سحر آمیخته با یکدگر است

داغ جان‌سوز من از خندهٔ خونین پیداست

ای بسا خنده که از گریه غم‌انگیزتر است

خاکِ شیراز که سرمنزل عشق است و امید

قبلهٔ مردم صاحب‌دل و صاحب‌نظر است

سرخوش از نالهٔ مستانهٔ سعدی است رهی

همه گویند ولی گفتهٔ سعدی دگر است