Volume 0%
Press shift question mark to access a list of keyboard shortcuts
میانبرهای صفحه کلید
پخش/توقفSPACE
افزایش صدا
کاهش صدا
پرش به جلو
پرش به عقب
زیرنویس روشن/خاموشc
تمام صفحه/خروج از حالت تمام صفحهf
بی صدا/با صداm
پرش %0-9
00:00
00:00
00:00
 

قسمت ۵۵ رمان عاشقان شیطانی(فقط منو نزنینا خخخخ)

۱۰۸ نظر گزارش تخلف
sanako&chelsea
sanako&chelsea

یادم اومد نگفتم بیاد برا صبحونه دوباره برگشتم:یوما..
که یه گوجه دیگه پرت کرد
کاناده:رجی گفت برا صبحونه بیا!!و فکر کنم صورت منو با صفحه ی دارت اشتباه گرفتی!!
...

نظرات (۱۰۸)

Loading...

توضیحات

قسمت ۵۵ رمان عاشقان شیطانی(فقط منو نزنینا خخخخ)

۱۲ لایک
۱۰۸ نظر

یادم اومد نگفتم بیاد برا صبحونه دوباره برگشتم:یوما..
که یه گوجه دیگه پرت کرد
کاناده:رجی گفت برا صبحونه بیا!!و فکر کنم صورت منو با صفحه ی دارت اشتباه گرفتی!!
و رفتم بیرون.اه-_-سریع رفتم صورتمو شستم*رفتم سمت اون یکی راهرو..وارد اولین اتاق شدم روکی داخل بود رو یه صندلی نشسته بود یه کتاب هم رو صورتش بود آروم گفتم:هوی بلند شو باید بیاین برا صبحونه
کتاب رو از صورتش برداشت:باشه:/
آخیش بالاخره یکی مثل آدم بیدار شد همین طور داشتم می رفتم که یهو یه چی خورد تو سرم و چپه شدم رو زمین..یه کتاب بود..آخخ
کاناده:روکی مگه مرض داری؟؟
روکی:حواست باشه دیگه بدون در زدن نیای تو اتاقم
کاناده:گومن(الان اگه در می زدم می شنید؟-_-این که خواب بود!)
وارد یکی از اتاقا شدم ..سوبارو بود
کاناده:رجی گفت بیا برا صبحونه
سوبارو یه مشت آورد طرف صورتم که به موقع جا خالی دادم
کاناده:مگه می خوای منو بکشی؟؟
+یهو دلم خواست این کارو بکنم:/
_مرسی از این همه علاقه-_-
+خواهش می کنم خخ
رفتم سمت اتاق سمت راستی
۲ تا اتاق مونده بود رفتم تو یکی از اتاقا می خواستم برم سمت تخت که حالا هرکی هست رو بیدار کنم
لایتو:به سلام^^
_رجی گفت بگم برا صبحونه بیاین البته اگه دیگه وقت شام نشده باشه
لایتو:باشه بیچ چان
کاناده:کوفت!
لایتو:وای مرسی کوفت یعنی کل وجودم فدای تو^^
کاناده:من رفتم:|
رفتم تو اتاق بعدی انقدر عصبی بودم درو محکم باز کردم یهو صدای فریاد یکی در اومد پشت درو نگاه کردم دیدم کو اونجاس
کاناده:وای!
کو:چرا در نزدی؟-_-
کاناده:حواسم نبود!(ندای درون:تو که هیچ وقت حواست نیست!کاناده:تو این موقعیت تو دیگه خفه
شو:"تو دیگه خفه شو"تکیه کلام منه!کاناده:تو دیگه از کجا پیدات شد؟!-_-ندای درون:بیخیال تو گندکاریتو درست کن)
کاناده:هوی زنده ای؟
کو:هوی؟؟آره ولی چته؟
کاناده:هیچی از عصبانیت بود -_-بیخیال رجی کفت صدات کنم بیای برا صبحونه
خلاصه بیخیال شدم و اومدم پایین که دیدم کاناتو داشت عروسک بازی می کرد خخخ آزوسا هم با چاقو هاش حرف می زد
کاناده:برا صبحونه بیاین
رفتم طرف میز و نشستم.آیاکو داشت یه ریز حرف میزد
رجی:سریع بخورین بریم مدرسه آتسوکو هنوز حالش بده خونه می مونه
یوکاری:-_-
تو حیاط:
رجی:یکی پیش آتسوکو بمونه!
یوکاری:منن اصلا من عاشق اتسوکو ام می خوام خونه بمونم!
آتسوکو:-_-برو مدرسه بهونه نیار! تنها می مونم
رجی:باشه خدافظ
و رفتیم مدرسه