Volume 0%
Press shift question mark to access a list of keyboard shortcuts
میانبرهای صفحه کلید
پخش/توقفSPACE
افزایش صدا
کاهش صدا
پرش به جلو
پرش به عقب
زیرنویس روشن/خاموشc
تمام صفحه/خروج از حالت تمام صفحهf
بی صدا/با صداm
پرش %0-9
بارگذاری تبلیغ
00:00
00:00
00:00
 

روزهای آخر 2 ( شهید ابراهیم هادی )

یا ابوالفضل العباس (ع) ۲ ⁦♥️
یا ابوالفضل العباس (ع) ۲ ⁦♥️

... در هیئت،توسل ابراهیم به حضرت صدیقه طاهره (س) بود.در ادامه می گفت:به یاد همه شهدای گمنام که مثل مادر سادات قبر و نشانی ندارند،همیشه در هیئت از جبهه ها و رزمنده ها یاد می کرد.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
...

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

روزهای آخر 2 ( شهید ابراهیم هادی )

۹ لایک
۰ نظر

... در هیئت،توسل ابراهیم به حضرت صدیقه طاهره (س) بود.در ادامه می گفت:به یاد همه شهدای گمنام که مثل مادر سادات قبر و نشانی ندارند،همیشه در هیئت از جبهه ها و رزمنده ها یاد می کرد.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
اواسط بهمن بود.ساعت نه شب،یکی تو کوچه داد زد:حاج علی خونه ای!؟ آمدم لب پنجره،ابراهیم و علی نصرالله با موتور داخل کوچه بودند،خوشحال شدم و آمدم دم در.
ابراهیم و بعد هم علی را بغل کردم و بوسیدم.داخل خانه آمدیم.
هوا خیلی سرد بود.من تنها بودم،گفتم:شام خوردید؟ابراهیم گفت:نه،زحمت نکش.
گفتم:تعارف نکن،تخم مرغ درست می کنم.بعد هم شام مختصری را آماده کردم.
گفتم:امشب بچه هام نیستند اگر کاری ندارید همین جا بمانید،کرسی هم به راهه.
ابراهیم هم قبول کرد.بعد با خنده گفتم:داش ابرام توی این سرما با شلوار کردی راه می ری!؟سردت نمی شه!؟
او هم خندید و گفت:نه،آخه چهار تا شلوار پام کردم!
بعد سه تا از شلوارها رو درآورد و رفت زیر کرسی!من هم با علی شروع به صحبت کردم.
نفهمیدم ابراهیم خوابش برد یا نه اما یکدفعه از جا پرید و به صورتم نگاه کرد و بی مقدمه گفت:حاج علی،جان من راست بگو!تو چهره من شهادت می بینی؟! :)
توقع این سوال را نداشتم،چند لحظه ای به صورت ابراهیم نگاه کردم و با آرامش گفتم:بعضی از بچه ها موقع شهادت حالت عجیبی دارند اما ابرام جون تو همیشه این حالت رو داری!
سکوت فضای اتاق را گرفت.ابراهیم بلند شد و به علی گفت:پاشو باید سریع حرکت کنیم.با تعجب گفتم:آقا ابرام کجا!؟
گفت:باید سریع بریم مسجد.بعد شلوارهایش را پوشید و با علی راه افتادند.


شادی روح شهدا صلوات :)

مذهبی