Volume 0%
Press shift question mark to access a list of keyboard shortcuts
میانبرهای صفحه کلید
پخش/توقفSPACE
افزایش صدا
کاهش صدا
پرش به جلو
پرش به عقب
زیرنویس روشن/خاموشc
تمام صفحه/خروج از حالت تمام صفحهf
بی صدا/با صداm
پرش %0-9
00:00
00:00
00:00
 

پارت سیزدهم رمان THE EDICTION (اعتیاد)

*Málek.H *HANDERSON(ان اوکلاک قسمت۱۱۱ اپلود شد)
*Málek.H *HANDERSON(ان اوکلاک قسمت۱۱۱ اپلود شد)

+والا قیافه عبوس خانم رو هر روز مشاهده می‌کنیم. البته همین قیافه عبوس هم می ارزه به قیافه قطب جنوبش.
می‌دانستم قیافه روز های اولم را مسخره می‌کند اما زبانم به نیش و کنایه نرفت. انگار دوباره برگشته بود و افسارم را به دست گرفته بود.
+خوبه خوش بگذره... پس من میرم شما ادامه بدید.
...

نظرات (۲۸)

Loading...

توضیحات

پارت سیزدهم رمان THE EDICTION (اعتیاد)

۱۲ لایک
۲۸ نظر

+والا قیافه عبوس خانم رو هر روز مشاهده می‌کنیم. البته همین قیافه عبوس هم می ارزه به قیافه قطب جنوبش.
می‌دانستم قیافه روز های اولم را مسخره می‌کند اما زبانم به نیش و کنایه نرفت. انگار دوباره برگشته بود و افسارم را به دست گرفته بود.
+خوبه خوش بگذره... پس من میرم شما ادامه بدید.
زبانم نچرخید بگم نرو. فقط چشم هایم به مسیر پشت سرش خیره شد
نیکی:هیونگ بیا بچه ها رو که میشناسی بیا بشین یکم از این عبوس خانم بگیم توام بخندی.
کمی مکث کرد و نگاهی به صورتم انداخت. انگار به دنبال چیزی در چشمانم بود. بعد از چند ثانیه وارد اتاق شد. همین که وارد اتاق شد انگار نفس به کالبدم برگشت.
بچه ها از هر دری حرف می‌زدند و هیسونگ با لبخند جوابشان را می‌داد اما من مانند دوربین فیلم برداری تمام صحنه ها رو ضبط میکردم. گویی میخواستم برای خود و روزهای سختی که دارم ذخیره شان کنم.
هیسونگ نگاهی به من، که با چهره معمولی نگاهشان میکردم، انداخت. لبخندی به رویم زد و زمزمه وار گفت:
"گفتم برمیگردم. حست قشنگه؛ همین کافیه"
فهمیده بود که روانم باز بهم ریخته و وقتی آمد نمیخواستم که از اینجا برود و الان، با حضور گرمش، آرام شده بودم. او همه چیز در مورد من را سریع کشف می‌کرد، انگار که در پی یک کشف بزرگ بود که هرازگاهی چیزهای مختلفی در جزیره روحم پیدا می‌کرد و امروز، خاک های نشسته بر خاطرات قدیمی را پاک کرد و به یادم آورد من قبل تو چه چیز های باارزشی داشتم که در کنج قلب و مغزم آنها را دفن کرده بودم.
مدتی بعداز رفتن بچه ها نیکی به سمت اتاقش رفت و از هیسونگ خواست که برای گیم به او بپیوندد که قبل از اینکه وارد اتاق نیکی شود پرسیدم:
_امروز کجا رفته بودی؟ کلا نبودی.
+از اول که گفته بودم یه امروز رو فقط مرخصی داشته باشم. کاری داشتم رفته بودم بیرون...
_اهان. من خستم میرم استراحت کنم.
+برو یه ساعت دیگه دارو هاتو میارم بخور تا اون موقع استراحت کن.
بعد همین که خواست برگردد انگار که چیزی یادش افتاده باشد دوباره برگشت و رو به من گفت:
+راستی بعدازظهر میریم بیرون؛ از الان بهت میگم بعدا نگی حال ندارم... و وارد اتاق شد و مهلت اینکه مخالفت کنم را بهم نداد.
بعضی وقتا واقعا حسابی از دستش کفری میشدم جوری که دلم میخواست خفش کنم... اما هیسونگ بود دیگر؛انگار همه دست به دست هم داده بودند تا من جلوی او دهانم بسته و گوش به فرمان او باشم.