Volume 0%
Press shift question mark to access a list of keyboard shortcuts
میانبرهای صفحه کلید
پخش/توقفSPACE
افزایش صدا
کاهش صدا
پرش به جلو
پرش به عقب
زیرنویس روشن/خاموشc
تمام صفحه/خروج از حالت تمام صفحهf
بی صدا/با صداm
پرش %0-9
00:00
00:00
00:00
 

خاطره ای فراموش نشدنی...

۳۲ نظر گزارش تخلف
ᶠᵉˡⁱᶜ
ᶠᵉˡⁱᶜ

آسمان بر خلاف هر شب میدرخشید و ستارگان همگی در سراسر آسمان پخش شده بودند انگار عروسی بود و
ماه عروسشان بود.مانند هر شب در پشت بام خانه امان نشسته بودم و مشغول نوشتن خاطرات روزی که گذشته
بود بودم اینکار را همیشه در پشت بام انجام میدادم وقتی به ستارگان و ماه نگاه میکردم آرامش عجیبی سراسر
...

نظرات (۳۲)

Loading...

توضیحات

خاطره ای فراموش نشدنی...

۴۶ لایک
۳۲ نظر

آسمان بر خلاف هر شب میدرخشید و ستارگان همگی در سراسر آسمان پخش شده بودند انگار عروسی بود و
ماه عروسشان بود.مانند هر شب در پشت بام خانه امان نشسته بودم و مشغول نوشتن خاطرات روزی که گذشته
بود بودم اینکار را همیشه در پشت بام انجام میدادم وقتی به ستارگان و ماه نگاه میکردم آرامش عجیبی سراسر
بدنم را فرا میگرفت.قلمم را برداشتم و مشغول نوشتن شدم امروز روز عجیبی بود و نمیدانم باید از کجا شروع
کنم.امروز صبح وقتی از خانه بیرون آمدم تا به مدرسه بروم متوجه صدای عجیبی از خانه روبروایمان شدم خیلی
وقت بود که دیگر کسی آنجا زندگی نمیکرد و ساکنانش دو سال پیش بر اثر آتش سوزی مرده بودند.بی خیال
شدم و به سمت مدرسه رفتم. در مدرسه همه چیز عادی بود نه بهتر است بگوییم خیلی خیلی عادی و کسل به
نظر میامد آنقدر که دلم میخواست سرم را محکم بر دیوار بکوبم و بگویم این چه زندگییه است.همینطور که
داشتم فکر میکردم سرم را به دیوار بکوبم یا نه دوستم را دیدم که به سمتم می آمد پس بیخیال کوبیدن سرم
شدم و محکم ایستادم.دوستم گفت که چون امروز خیلی کسل کننده شده میخواهند یه کار جالب انجام دهند
منم که استاد این کارها بودم ناگهان فکر خبیثی به ذهنم رسیدو آن را به دوستانم گفتم ولی آن احمق ها
گفتند چون من آن ایده را دادم پس باید خودم هم آن را انجام دهم عجب غلطی کردم.خلاصه از مدرسه که
تعطیل شدیم هچکدام به خانه اشان نرفتند و با من به خانه امان آمدند.ناهار که خوردیم تکالیفمان را انجام
دادیم وشب که شد آماده شدیم تا آن کاری را که گفته بودم را انجام بدهیم قرار بودمن از در خانه روبه رویی
بالا بروم و وارد آن خانه بشوم و بعد در را برای بقیه هم باز کنم تا احضار جن کنیم.خلاصه تا خواستم از در
بالا بروم اصغرآقا همسایه بغل را دیدم که از سر کار برگشته بود و جلوی خانه اشان با تعجب به من نگاه میکرد
منم حواسم پرت شد و افتادم داخل حیاط آن خانه حالا مگر میتوانستم بلند شوم به بدبختی خودم را بلند
کردم و مشغول نگاه کردن به اطراف شدم.نور کمی روشن بود ومن کامل نمیتوانستم اطراف را ببینم از آن
طرف هم دوستانم و اصغر آقا محکم به در میکوبیدند فک میکردندمن مرده ام در آن موقعیت خنده ام گرفته
بود مگر میشود به این راحتی مرد.ناگهان دوباره آن صدای عجیب که صبح شنیده بودم را شنیدم کنجکاو شدم....