چخبرا....من نبودم مثه که خوش گذشته
یک روز پادشاهی همراه با درباریانش برای شکار به جنگل رفتند.
هوا خیلی گرم بود و تشنگی داشت پادشاه و یارانش را از پا در می آورد.
بعد از ساعتها جستجو جویبار کوچکی دیدند.
...
نظرات (۶۶)