[غریبهها]
دعوتم کرده بود خونهاش، بزرگ بود و دوبلکس؛ با دست اشاره کرد به مبل های تاج داره سمت شومینه و گفت:«بشین تا بیام»
این دفعه لازم به روانکاو نداشتم دلم میخواست حرفی بهش بزنم که بغض خفهاش میکرد، تنهایی دلداریش میداد و غرور میگفت:«چیزی نیست!» همهٔ حرفها همیناند، اصلا احساسات همینه نتونی ازش استفاده کنی زندگیت تابوته و احساسات کرم های گوشت خوار! میخورند تورو!
...
نظرات (۱)