[شغل]
هوا بارانی و مه آلود بود، کوچه کوچه با دختر پنج سالهام، پاییز، راه میرفتیم.
گربه سفیدی روی بام کاهگلی آرام میرفت، آرام رو به دخترم گفتم:« هنوز هم دوست داری دکتر حیوانات باشی عزیزم؟».
نگاهی انداخت، دسته موی روی صورتش را کنار زد و به گربه نگاه کرد و جدی گفت:« فرقی نداره مامان، فقط یک شغل داشته باشم...».
...
نظرات