David garrett_viva la vida( تقدیم به مربع آبی -،-)
از اون جایی ک دوستان جناب عالی هول تشریف دارن دیگه گذاشتم/:
روزی روزگاری یه لک لک بدبختی بود که بعد یه روز سختِ تو اسنپ کار کردن می خواست بره خونه اش که از قضا بهش سپردن یه بسته هم با خودش ببره بین راهش برسونه به مقصد. هوا تاریک شده بود و بارون بهاری نم نم میومد و مسیر یکنواخت پلک های لک لک رو نوازش می داد. اوضاع به همین منوال گذشت تا اینکه بالاخره خواب شیرین اختیار رو از چشمان لک لک ...
نظرات (۶۶)