امروز روز خیلی عجیبی بود کپ
اول من ساعت 10 خوابیدم 3 بیدار شدم تا الان بیدار بودم تو مدرسه دوستم گفت چرا اون یکی دوستتو دعوت نمیکنی گفتم چون پدرم گفته رابطه رفت امدمونو کم کنم بعد این رفته به به دوستم گفته بابای مانلی از تو بدش میاد و فحشت میده اینا بعد کلی جنگ دعوا گریه دیدم میسان پیام داد:///
گفت مانلی نظرم عوض شد میام واس تولدت اصنننننننن
نظرات (۱۸)